تبلیغات
www.MaRn.mihanblog.com - گل صداقت....
 
www.MaRn.mihanblog.com
داستان كوتاه
                                                        
درباره وبلاگ

داستان های جذاب و جالب از سراسر دنیا.
مدیر وبلاگ : MaRn
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتان درباره این وبلاگ چیست؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید

Online

.

كد ماوس

دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : MaRn
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندی مشورت
آرد و تصمیم گرفت آه تمام دختران جوان منطقه را دعوت آند تا از میان آنان دختری سزاوار را برگزیند. وقتی آه
خدمتكار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد زیرا او می دانست آه دخترش مخفیانه عاشق شاهزاده است.
او این خبر را به دخترش داد. دخترش گفت آه او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو بختی نداری، نه
ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی آند اما فرصتی است آه دست آم برای
یك بار هم آه شده او را از نزدیك ببینم. روز موعود فرارسید و شاهزاده به دختران گفت: به هریك از شما دانه ای
می دهم، آسی آه بتواند در عرض شش ماه زیبا ترین گل را برای من بیاورد ملكه آینده چین می شود. آن دختر هم
دانه را گرفت و در گلدانی آاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد. دختر با باغبانان بسیاری صحبت آرد و
آنان راه گلكاری را به او آموختند. اما بی نتیجه بود و گلی نرویید. روز موعود فرا رسید دختر با گلدان خالیش منتظر
ماند و دیگر دختران هر آدام با گل زیبایی به رنگ ها و شكل های مختلف در گلدانهای خود حاضر شدند. شاهزاده
هر آدام از گلدانها را با دقت بررسی آرد و در پایان اعلام آرد آه دختر خدمتكار، همسر آینده او خواهد بود. همه
اعتراض آردند آه شاهزاده آسی را انتخاب آرده آه در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده گفت: این
دختر تنها آسی است آه گلی را به ثمر رسانده آه او را سزاوار همسری امپراطور می آند؛
گل صداقت ............
زیرا چیزی آه به شماها داده بودم دانه نبود بلكه سنگریزه بود. آیا امكان دارد گلی از سنگریزه بروید؟؟؟!!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :






 
   
// End -->