تبلیغات
www.MaRn.mihanblog.com - عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
 
www.MaRn.mihanblog.com
داستان كوتاه
                                                        
درباره وبلاگ

داستان های جذاب و جالب از سراسر دنیا.
مدیر وبلاگ : MaRn
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتان درباره این وبلاگ چیست؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید

Online

.

كد ماوس

دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : MaRn
روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می آرد آه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می آرد.
از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد آه تنها یك سكه ١٠ سنتی
برایش باقیمانده است و این درحالی بود آه شدیداً احساس گرسنگی می آرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری
غذا تقاضا آند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز آرد. پسرك با دیدن چهره زیبای دختر
دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست آرد.
دختر آه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و
چیزی نباید بپردازی. مادر به » : دختر پاسخ داد . « ؟ چقدر باید به شما بپردازم » : آهستگی شیر را سر آشید و گفت
« پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می آنم » : پسرك گفت «. ما آموخته آه نیكی مابه ازائی ندارد
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه
معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان او اقدام آنند.
دآتر هوارد آلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه
شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرآت آرد.
لباس پزشكی اش را بر تن آرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام آند. از آن روز به بعد زن را مورد
توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی ازآن دآتر آلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دآتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه
صورتحساب چیزی نوشت. آنرا درون پاآتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز آردن پاآت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود آه باید تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام
تصمیم گرفت و پاآت را باز آرد. چیزی توجه اش را جلب آرد. چند آلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته انرا
خواند:
« بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است »





نوع مطلب :
برچسب ها :






 
   
// End -->