تبلیغات
www.MaRn.mihanblog.com
 
www.MaRn.mihanblog.com
داستان كوتاه
                                                        
درباره وبلاگ

داستان های جذاب و جالب از سراسر دنیا.
مدیر وبلاگ : MaRn
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتان درباره این وبلاگ چیست؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نیت کنید و اشاره فرمایید

Online

.

كد ماوس

دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : MaRn
به روایت افسان هها روزی شیطان همه جا جار زد آه قصد دارد از آار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف
مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی،
شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدر تطلبی و دیگر شرارت ها بود. ولی در میان آنها یكی آه بسیار آهنه و
مستعمل به نظر م یرسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
«؟ این وسیله چیست » : آسی از او پرسید
«. این نومیدی و افسردگ یست » : شیطان پاسخ داد
«؟ چرا این قدر گران است » : آن مرد با حیرت گفت
چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم ب یاثر می شوند، » : شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد
فقط با این وسیله م یتوانم در قلب انسا نها رخنه آنم و آاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم آسی را به
احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، م یتوانم با او هر آنچه م یخواهم بكنم. من این وسیله را در مورد تمامی
انسان ها به آار برد هام. به همین دلیل این قدر آهنه است.
راست گفته اند آه شیطان دو ترفند اساسی دارد آه یكی از آنها نومید آردن ماست. به این طریق دست آم مدتی
نمی توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم و مفید باشیم. ترفند شیطانی دیگر تردید افكندن در وجود ماست، تا
رشتة ایمانمان آه ما را به خدا متصل م یآند، گسسته شود.

پس مراقب باشید آه فریب این دو ترفند را نخورید!




نوع مطلب :
برچسب ها :




یکشنبه 30 مرداد 1390 :: نویسنده : MaRn
اسكندر مقدونی در 33 سالگی در گذشت. روزی كه این جهان را ترك می‌كرد، خواست یك روز دیگر هم زنده بماند، فقط یك روز تا بتواند مادرش را ببیند. همان 24 ساعت فاصله‌ای كه باید طی می‌كرد تا به پایتختش برسد!

اسكندر از راه «هند» به «یونان» برمی‌گشت و به مادرش قول داده بود وقتی كه تمام دنیا را به تصرف خود درآورد بازخواهد گشت و تمام دنیا را یكپارچه به او هدیه خواهد كرد. بنابراین اسكندر از پزشكان خواست تا 24 ساعت مهلت برای او فراهم كنند و مرگش را به تعویق اندازند.

پزشكان پاسخ دادند كه كاری از دستشان برنمی‌آید و او بیش از چند دقیقه قادر به ادامه زندگی نخواهد بود. اسكندر گفت: من حاضرم نیمی از تمام پادشاهی خود را یعنی نیمی از دنیا را در ازای 24 ساعت بدهم. پزشكان گفتند: اگر همه دنیا را هم كه از آن شماست بدهید، ما نمی‌توانیم كاری برای نجات شما انجام دهیم. این امری غیر‌ممكن است.

آن لحظه بود كه اسكندر بیهوده بودن تمام كوشش‌هایش را به‌طور عمیق درك كرد.

او با تمام دارایی‌هایش كه كل دنیا بود، نتوانست حتی 24 ساعت را بخرد. 33 سال از عمرش را به هدر داده بود برای تصاحب چیزی كه با آن حتی قادر به خرید 24 ساعت هم نبود.





نوع مطلب :
برچسب ها :




یکشنبه 30 مرداد 1390 :: نویسنده : MaRn
 یک پیام متعلق به سال 1913 میلادی که در یک بطری قرار داشت و پس از گذشت بیش از 9 دهه در رودخانه ای در واشنگتن یافت شد.

یکی از سکنه منطقه به رسانه های دولتی آمریکا یادآور شد، درحال قدمزدن درکنار رودخانه منطقه بودم که پایم به یک شیء که در زیر شنهای ساحل مخفی بود، برخورد کرد. پس از کنارزدن شنها، این بطری را یافتم.

سخنگوی پلیس ملی درگفتگو با رسانه های آمریکا اعلام کرد، در بررسیهای اولیه مشخص شد این بطری و پیام داخل آن متعلق به 96 سال پیش و نویسنده آن «امت پرنل» از یابنده خواسته  تا پس از خواندن پیام، برایش از همین طریق یادداشتی ارسال کند!

پلیس در استعلام هویت نویسنده این پیام اعلام کرد که این مرد در سن 85 سالگی و در سیزدهم ماه مه سال 1978 میلادی جان یاخته است.
 



نوع مطلب :
برچسب ها :




دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : MaRn

شیوانا در راه مدرسه از کنار درختی می گذشت. مرد جوانی را دید که تنها به درخت تکیه داده و به خورشید درحال
غروب می نگرد. شیوانا کنار مرد نشست و مسیرنگاهش را تعقیب کرد و آهسته زیرلب زمزمه می کرد:
الان همه فرشته ها آرزو دارند که مثل ما آدم ها فرصت زندگی داشتند
و می توانستند دمی به افق این آسمان زیبا خیره شوند.
ای خوشبخت تر از فرشته ها این جا چه می کنی؟
مرد جوان لبخند تلخی زد و پاسخ داد: شکست سختی را در زندگی تجربه کرده ام. تقریبا همه چیزم را از دست
دادم و بعد از ایام شادی و آسایش، سخت ترین لحظات را تجربه کردم.
باخودم فکر می کنم آیا دوباره روشنایی به زندگی من بر می گرد؟
شیوانا با انگشتانش به دور دست ترین نفطه آسمان جایی که خورشید غروب می کرد اشاره کرد و گفت: آن جا آن
دورها جایی است که الان خیلی از آدم های نا موفق و شکست خورده هم زمان دارند به آن نقطه آسمان نگاه می
کنند. بعضی از آنها دیگر امیدی به طلوع خورشید ندارند. این ها همان هایی هستند که فردا نا امید تر و مایوس تر از
امروزند. اما عده ای دیگر هستند که می دانند برای دیدن خورشید کافی است کمی صبر و تحمل داشته باشند و در
کنار شکیبایی باید جهت نگاهشان را هم عوض کرده و به سمت مخالف غروب چشم بدوزند یعنی به سمت شرق
که خورشید طلوع میکند خیره شوند و منتظر طلوع فجر در سپیده دم باشند. اگر تو می خواهی همین جا بنشینی و
فقط در سمت غروب منتظر طلوع و روشنایی باشی باید به تو بگویم که این امر محقق نخواهد شد و اگر خیلی
خوش شانس باشی فردا همین موقع دوباره شاهد غروب خورشید خواهی بود. اما اگر رویت را به سمت مقابل
غروب یعنی به سمت طلوع آفتاب بر گردانی و کمی صبر و امید داشته باشی خواهی دید که به زودی خورشید با
زیباترین جلوه هایش، آسمان را پر خواهد کرد.
اگر می خواهی روشنایی را ببینی چشمانت را از این سمت غم افزا بر گردان و به سمت افق دیگری خیره شو و
صد البته کمی هم صبر داشته باش!





نوع مطلب :
برچسب ها :




دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : MaRn
یک خانم برای طرح مشکلش به کلیسا رفت. او با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت: من دو طوطی ماده دارم که
ما دو تا بد هستیم. میای با هم خوش » فوق العاده زیبا هستند. اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند که بگویند
این موضوع برای من واقعا دردسر شده و آبروی من را به خطرا انداخته. از شما کمک میخواهم. من را .«؟ بگذرونیم
راهنمایی کنم که چگونه آنها را اصلاح کنم؟
کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت: این واقعاً جای تاسف دارد که طوطی های شما چنین
عبارتی را بلدند... من یک جفت طوطی نر در کلیسا دارم. آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات دعا میخوانند.
به شما توصیه میکنم طوطی هایتان را مدتی به من بسپارید. شاید در مجاورت طوطی های من آنها به جای آن
عبارت وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند.
خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت. فردای آن روز خانم با قفس طوطی های خود
به کلیسا رفت و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت. کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و خانم طوطی های
ماده را داخل قفس کشیش انداخت.
یکی از طوطی های ماده گفت: ما دو تا بد هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟
طوطی های نر نگاهی به همدیگر انداختند. سپس یکی به دیگری گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون
مستجاب شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :




دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : MaRn

عید نوئل فرا رسیده و برادر بزرگ پاول برای تبریک سال نو یک خودرو زیبا برای پاول خریده بود. روزی از روزها بعد از
انجام کار، پاول دفترش را ترک کرد. با تعجب دید که پسر کوچکی در کنار خودرو جدید وی دور می زند و با نگاه
تحسین آمیز به ماشین نگاه می کند. پاول از خود پرسید این پسر کیست؟ از لباس های پاره و کهنه اش متوجه شد
که فقیر است. همزمان، پسر کوچک دید که پاول به سوی ما شین می آید و پرسید:" آقا، این ماشین زیبا متعلق به
شما است؟ " پاول جواب مثبت داد، " این هدیه عید نوئل من است، برادرم برایم خریده است.
" هدیه نوئل؟" پسر با تعجب صدایش را بلند کرد، " یعنی برادر شما این ماشین را خرید و شما هیچ پولی برای آن
نداده اید؟ " آری......" پاول خندید. پسر کوچک غبطه ای خورد و گفت: ای ، کاش......" حرفش تمام نشد بود که پاول
فکر کرد پسرک کوچک حتماً آرزو می کند روزی برادری همانند برادر او داشته باشد، اما صدای شیرین پسر به گوش
رسید که گفت: ای ، کاش من چنین برادری بودم!" پاول بسیار تحث تأثیر قرار گرفت، این پسرک با بچه های دیگر
فرق داشت، چند دقیقه پسر را نگاه کرد و گفت: می خواهی با من گردش کنی؟ البته با این ماشین جدید. پسرک
که هیجان زده شده بود به سرعت سوار ماشین شد. آنها مدت ها گردش کردند، پسر به پاول گفت: " آقا، ممکن
است به خانه من بیاید؟ پاول خندید، در دنیای کودکان ،برگشتن با یک ماشین زیبا چقدر پر افتخار است.! اما پاول
بزودی فهمید که بار دیگر اشتباه کرده است. پس از رسیدن به مقصد، پسر کوچک به پاول گفت: زحمت کشیدید،
آقا! لطفاً ماشین را مقابل در پارک فرمایید و چند دقیقه منتظر باشید! پسر کوچک سریع پیاده شد و به سمت خانه
دوید، چند دقیقه دیگر، او باز گشت و کنارش کودک دیگری بود.
پاول حدس زد که این برادر کوچک آن پسر است. از روشهای عجیب حرکت پسر کوچکتر، پاول فهمید پاهایش بیمار
است و نمی تواند راه برود. پسرک بردارش را بغل کرد و با اشاره به ماشین جدید پاول گفت: دیدی؟ بسیار زیبا
است، نه؟ این هدیه نوئل آن آقای مهربان است. برادر بزرگ او برایش خریده است! وی پولی برای خرید ماشین صرف
نکرده است. عزیزم! روزی من هم مثل این ماشین زیبا را برای تو می خرم و آن زمان می توانی کادوهای قشنگ را
در ویترین فروشگاه ببینی! پسر کوچکتر دستی زد و دو برادر با خوشحالی خندیدند.
پاول این دو بچه دوست داشتنی را نگاه کرد. نزدیک شد اشکهایش دیده می شد. پسر کوچکتر را بغل کرد و در
صندلی جلوی ماشین گذاشت. برادرش از پاول بسیار تشکر کرد. سه نفر یک سفر فراموش نشدنی را آغاز کردند.
در آن عید نوئل پاول بهترین هدیه را دریافت کرده بود. زیرا زندگی به او آموخته بود که خوشحال کردن دیگران بهترین
هدیه است. عشق همیشه به انسان نیرو می دهد





نوع مطلب :
برچسب ها :




دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : MaRn
مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین آار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت. آرایشگر گفت:من
باور نمیكنم خدا وجود داشته با شد مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت: آافیست به خیابان بروی و ببینی مگر
میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضیو درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون
رفت به محض اینكه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و آثیف با سرعت به آرایشگاه
برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟
من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب آردم مشتری با اعتراض گفت: پس چرا آسانی مثل آن مرد بیرون از
آریشگاه وجود دارند آرایشگر گفت: آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیكنند. مشتری گفت: دقیقا
همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیكنند. برای همین است آه اینهمه درد و رنج در دنیا وجود
دارد.





نوع مطلب :
برچسب ها :




دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : MaRn
داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی
ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود
همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از
کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر
به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و
فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن نا
گهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ ای خدا نجاتم بده!
واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ البته که باور دارم اگر باور داری طنابی را که به کمرت
بسته است پاره کن یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که
روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته
بود.... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت....
و شما؟
چقدر به طنابتان وابسته اید؟
آیا حاضرید آن را رها آنید؟
در مورد خداوند یك چیز را نباید فراموش آرد:
هرگز نگوئید آه او شما را فراموش آرده و یا تنها گذاشته.
هرگز فكر نكنید آه او مراقب شما نیست.
به یاد داشته باشید آه او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.





نوع مطلب :
برچسب ها :




دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : MaRn
آدمی بد کار به هنگام مرگ فرشته ای را دید که نزدیک در دروازه های جهنم ایستاده بود. فرشته ای به او گفت: یک
کار خوب در زندگیت انجام داده ای و همان به تو کمک خواهد کرد. خوب فکر کن چی بوده! مرد به یاد آورد که یک بار
هنگامی که در جنگل مشغول رفتن بود عنکبوتی را سر راهش دید و برای آنکه آن را زیر پا له نکند مسیرش را تغییر
داد. فرشته لبخند زد و تار عنکبوتی از آسمان پایین آمد و با خود مرد را به بهشت برد. عده ای از جهنمی ها نیز از
فرصت استفاده کرده تا از تار بالا بیایند. اما مرد آنها را به پایین هل داد مبادا که تار پاره شود. در این لحظه تار پاره
شد و مرد دوباره به جهنم سقوط کرد. فرشته گفت: افسوس! تنها به فکر خود بودن همان یک کار خوبی را که باعث
نجات تو بود ضایع کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :




دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : MaRn

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای
همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند
پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه
را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.





نوع مطلب :
برچسب ها :




دوشنبه 24 مرداد 1390 :: نویسنده : MaRn

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
- جرج ازخانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بیچاره پس او مرد. چه چیر باعث مرگ اوشد؟
- پرخوری قربان!
- پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگ او شد.
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان!
- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان همه آنها از کار زیادی مردند.
- برای چه اینقدر کار کردند؟
- برای اینکه آب بیاورند قربان!
- گفتی آب؛ آب برای چه؟
- برای انکه آتش را خاموش کنند قربان!
- کدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
- فکرمی کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!
- گفتی شمع؟ کدام شمع؟
- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان!
- کدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان مرد. بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش
ندارید. من جسارت کردم قربان خواستم خبرها را هرچه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!






نوع مطلب :
برچسب ها :






( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
   
// End -->