تبلیغات |
www.MaRn.mihanblog.com داستان كوتاه درباره وبلاگ مطالب اخیر آرشیو وبلاگ نویسندگان پیوندهای روزانه پیوندها آمار وبلاگ
به روایت افسان هها روزی شیطان همه جا جار زد آه قصد دارد از آار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف
مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدر تطلبی و دیگر شرارت ها بود. ولی در میان آنها یكی آه بسیار آهنه و مستعمل به نظر م یرسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد. «؟ این وسیله چیست » : آسی از او پرسید «. این نومیدی و افسردگ یست » : شیطان پاسخ داد «؟ چرا این قدر گران است » : آن مرد با حیرت گفت چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم ب یاثر می شوند، » : شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد فقط با این وسیله م یتوانم در قلب انسا نها رخنه آنم و آاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم آسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، م یتوانم با او هر آنچه م یخواهم بكنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان ها به آار برد هام. به همین دلیل این قدر آهنه است. راست گفته اند آه شیطان دو ترفند اساسی دارد آه یكی از آنها نومید آردن ماست. به این طریق دست آم مدتی نمی توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم و مفید باشیم. ترفند شیطانی دیگر تردید افكندن در وجود ماست، تا رشتة ایمانمان آه ما را به خدا متصل م یآند، گسسته شود. پس مراقب باشید آه فریب این دو ترفند را نخورید! نوع مطلب : برچسب ها :
اسكندر مقدونی در 33 سالگی در گذشت. روزی كه این جهان را ترك میكرد، خواست یك روز دیگر هم زنده بماند، فقط یك روز تا بتواند مادرش را ببیند. همان 24 ساعت فاصلهای كه باید طی میكرد تا به پایتختش برسد!
اسكندر از راه «هند» به «یونان» برمیگشت و به مادرش قول داده بود وقتی كه تمام دنیا را به تصرف خود درآورد بازخواهد گشت و تمام دنیا را یكپارچه به او هدیه خواهد كرد. بنابراین اسكندر از پزشكان خواست تا 24 ساعت مهلت برای او فراهم كنند و مرگش را به تعویق اندازند. پزشكان پاسخ دادند كه كاری از دستشان برنمیآید و او بیش از چند دقیقه قادر به ادامه زندگی نخواهد بود. اسكندر گفت: من حاضرم نیمی از تمام پادشاهی خود را یعنی نیمی از دنیا را در ازای 24 ساعت بدهم. پزشكان گفتند: اگر همه دنیا را هم كه از آن شماست بدهید، ما نمیتوانیم كاری برای نجات شما انجام دهیم. این امری غیرممكن است. آن لحظه بود كه اسكندر بیهوده بودن تمام كوششهایش را بهطور عمیق درك كرد. او با تمام داراییهایش كه كل دنیا بود، نتوانست حتی 24 ساعت را بخرد. 33 سال از عمرش را به هدر داده بود برای تصاحب چیزی كه با آن حتی قادر به خرید 24 ساعت هم نبود. نوع مطلب : برچسب ها :
یک پیام متعلق به سال 1913 میلادی که در یک بطری قرار داشت و پس از گذشت بیش از 9 دهه در رودخانه ای در واشنگتن یافت شد.
یکی از سکنه منطقه به رسانه های دولتی آمریکا یادآور شد، درحال قدمزدن درکنار رودخانه منطقه بودم که پایم به یک شیء که در زیر شنهای ساحل مخفی بود، برخورد کرد. پس از کنارزدن شنها، این بطری را یافتم. سخنگوی پلیس ملی درگفتگو با رسانه های آمریکا اعلام کرد، در بررسیهای اولیه مشخص شد این بطری و پیام داخل آن متعلق به 96 سال پیش و نویسنده آن «امت پرنل» از یابنده خواسته تا پس از خواندن پیام، برایش از همین طریق یادداشتی ارسال کند! پلیس در استعلام هویت نویسنده این پیام اعلام کرد که این مرد در سن 85 سالگی و در سیزدهم ماه مه سال 1978 میلادی جان یاخته است. نوع مطلب : برچسب ها : شیوانا در راه مدرسه از کنار درختی می گذشت. مرد جوانی را دید که تنها به درخت تکیه داده و به خورشید درحال نوع مطلب : برچسب ها :
یک خانم برای طرح مشکلش به کلیسا رفت. او با کشیش ملاقات کرد و برایش گفت: من دو طوطی ماده دارم که
ما دو تا بد هستیم. میای با هم خوش » فوق العاده زیبا هستند. اما متاسفانه فقط یک جمله بلدند که بگویند این موضوع برای من واقعا دردسر شده و آبروی من را به خطرا انداخته. از شما کمک میخواهم. من را .«؟ بگذرونیم راهنمایی کنم که چگونه آنها را اصلاح کنم؟ کشیش که از حرفهای خانم خیلی جا خورده بود گفت: این واقعاً جای تاسف دارد که طوطی های شما چنین عبارتی را بلدند... من یک جفت طوطی نر در کلیسا دارم. آنها خیلی خوب حرف میزنند و اغلب اوقات دعا میخوانند. به شما توصیه میکنم طوطی هایتان را مدتی به من بسپارید. شاید در مجاورت طوطی های من آنها به جای آن عبارت وحشتناک یاد بگیرند کمی دعا بخوانند. خانم که از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود با کمال میل پذیرفت. فردای آن روز خانم با قفس طوطی های خود به کلیسا رفت و به اطاق پشتی نزد کشیش رفت. کشیش در قفس طوطی هایش را باز کرد و خانم طوطی های ماده را داخل قفس کشیش انداخت. یکی از طوطی های ماده گفت: ما دو تا بد هستیم. میای با هم خوش بگذرونیم؟ طوطی های نر نگاهی به همدیگر انداختند. سپس یکی به دیگری گفت: اون کتاب دعا رو بذار کنار. دعاهامون مستجاب شد. نوع مطلب : برچسب ها :
عید نوئل فرا رسیده و برادر بزرگ پاول برای تبریک سال نو یک خودرو زیبا برای پاول خریده بود. روزی از روزها بعد از نوع مطلب : برچسب ها :
مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین آار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت. آرایشگر گفت:من
باور نمیكنم خدا وجود داشته با شد مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت: آافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضیو درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت به محض اینكه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و آثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟ من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب آردم مشتری با اعتراض گفت: پس چرا آسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند آرایشگر گفت: آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیكنند. مشتری گفت: دقیقا همین است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیكنند. برای همین است آه اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد. نوع مطلب : برچسب ها :
داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالها آماده سازی
ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن نا گهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ ای خدا نجاتم بده! واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ البته که باور دارم اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود.... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.... و شما؟ چقدر به طنابتان وابسته اید؟ آیا حاضرید آن را رها آنید؟ در مورد خداوند یك چیز را نباید فراموش آرد: هرگز نگوئید آه او شما را فراموش آرده و یا تنها گذاشته. هرگز فكر نكنید آه او مراقب شما نیست. به یاد داشته باشید آه او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است. نوع مطلب : برچسب ها :
آدمی بد کار به هنگام مرگ فرشته ای را دید که نزدیک در دروازه های جهنم ایستاده بود. فرشته ای به او گفت: یک
کار خوب در زندگیت انجام داده ای و همان به تو کمک خواهد کرد. خوب فکر کن چی بوده! مرد به یاد آورد که یک بار هنگامی که در جنگل مشغول رفتن بود عنکبوتی را سر راهش دید و برای آنکه آن را زیر پا له نکند مسیرش را تغییر داد. فرشته لبخند زد و تار عنکبوتی از آسمان پایین آمد و با خود مرد را به بهشت برد. عده ای از جهنمی ها نیز از فرصت استفاده کرده تا از تار بالا بیایند. اما مرد آنها را به پایین هل داد مبادا که تار پاره شود. در این لحظه تار پاره شد و مرد دوباره به جهنم سقوط کرد. فرشته گفت: افسوس! تنها به فکر خود بودن همان یک کار خوبی را که باعث نجات تو بود ضایع کرد. نوع مطلب : برچسب ها : هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای نوع مطلب : برچسب ها : مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید: نوع مطلب : برچسب ها : |
||